کد خبر: ۱۳۹۲۵۲۵۰
تاریخ انتشار: ۱ مهر ۱۳۹۲ - ۱۶:۳۰
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید
قدرت کلام

قدرت کلام

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و...

آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

(قدرت كلام,قدرت نفوذ كلا داستان كوتاه، داستان عبرت آموز، داستان عبرت آموز,داستان عبرت اموز کوتاه,داستان عبرت اموز عشقی,داستان عبرت آموز واقعي,داستان عبرت آموز عاشقانه,داستان عبرت آموز كوتاه,داستان عبرت آموز واقعی,داستان عبرت آموز و کوتاه,داستانی عبرت آموز,داستان های عبرت اموز)

بازدید از صفحه اول
sendارسال به دوستان
printنسخه چاپی
نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
نظر: